یادداشت های یک دانشجوی نیمه روانی
می گویم نمی شود یک شب بخوابی و صبح زود یکی بیایدو بگوید،هرچه بود تمام شد به خدا...؟!!
زندگی همین است که نیست..
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 مرداد 1392 توسط N.san | نظرات ()
زندگی همین است که هست..هزار بار بیشتر توی سرم می چرخد و توی هربار چرخش، تا ابد دوستت دارم ها،عشق ها، دلخوشیها، آدمک ها ، دانشگاه ، بوی خوش ، امید و... همه و همه سر می خورند و فرو می روند توی همین هست که نیست..که قرار نبوده باشد.. و توی همه ی این نبودن ها و نماندن ها وقتی می رسد که همه ی وجودت فقط یک آغوش می خواهد و برایت مهم نیست آغوش کی و اینکه چقدر نفرت ، شهوت ، کثافت و سرما جمع شده توی آن و چقدر قیافه ی آن آدم تو را می ترساند و اگر چند وقت پیش بود حتا از تصور این که آن هیکل گنده و خشن دستت را لمس کند چقدر چندشت میشد حتمن و چقدر پر از محبت نیست و بوی عرق می دهد و برای او هم مهم نباشد این کسی که محکم آغوشش را چسبیده و دست هایش یخ  کرده و در خیال خودش تصور می کند به امن ترین جای این دنیای هرزه چنگ انداخته و سرش را جوری توی آغوشش پنهان کرده که حتا از چشم خدا هم پنهان بماند ، کیست..
وقتی که خالی شدی از زندگی و ازین که هی پناه ببری زیر قران و زیر پتو و زیر بار منت و دروغ آدم ها خسته شدی و حالت از پروانه و رنگین کمان بهم می خورد و از رنگ صورتی و زرد و نارنجی و هرچی رنگ که سیاه و سفید و خاکستری نیست..
وقتی که باران برایت هیچ چیز را تداعی می کند و ماه ها ماه را ندیده ای و اینقدر قلبت نمی زند که یادت رفته کدام سمت قفسه سینه ات دفنش کرده اند..
وقتی که آینده فاصله یک نفس تا نفس دیگرت شده به این حکم که زندگی همیین است که هست و همین است که نیست و قرار نبوده باشد..

پ.ن: گاهی وقت ها گوشی موبایل فقط به درد خورد شدن می خورد، لپ تاپ به درد خورد شدن می خورد ، آینه ی اتاق ، لیوان آب روی میز ، قاب عکس روی دیوار ، خودت ، خودت ، خودت ..

پ.ن: مدتها مثل کبک سرم را توی برف زمستان آن سال فرو کرده بودم و فکر می کردم هر اتفاقی که توی این دنیای لعنتی می افتد را میشود انداخت گردن آن ، حالا اما فهمیده ام زندگی پر است از زمستانهای 87..

پ.ن: تو نیستی و جان تمام نازهای نکشیده ام به لب رسیده..گاهی به خواب هایم سری بزن..



دل به این فریب ساده مبند...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 آبان 1391 توسط N.san | نظرات ()

در هر بستن و گشودن چشمانم ، دل به فریبی ساده سپرده ام..

فریبی که توی قمارخانه ای محقر و تاریک، وقتی که روی آخرین میز انتهای آن نشسته ای و مست و داغون ودکا مینوشی ،در حالی که سیم آخرت را محکم توی دست عرق کرده ات فشار میدهی ،پس از لختی با چشمان بسته آن را روی میز رها میکنی -توی دلت یک حس قوی فریاد می زند که تمام شد ، زندگی وامانده ات تمام شد -

که ناگهان چشمان خمار از مستی ات گرد می شود و به ورقی خیره می ماند که زندگی ات از آن  تمام نشد !!!

فریبی که توی صفحه شطرنج زندگی ات در فاصله ای میان کیش و مات شدن ، آخرین مهره ی سربازت یک تنه صفحه شطرنج را به هم بریزد و دست شاه اش را گرفته ، با غرور به مهره های روی صفحه اشاره کند و شاه هم در کمال ناباوری و حیرت با یک جور ابهام شیرین، با سرباز اعجاز آفرینش وسط صفحه تانگو برقصد .

اما نه...

نه سرباز ، نه ورق

زندگی مات شده وبرباد رفته من در انتظار هیچ است!

باید خودم را بغل بگیرم-خودی که سیم آخرش را توی مشت های کوچکش فشرده و دل بی تابش چشم به راه سرباز نیامده اش هست- موهایش را ببافم، نوازشش کنم و وسط این قصه های شیرین یواش یواش جوری که قلبش بتواند آن را هضم کند بهش بفهمانم که هیچ معجزه ای قرار نیست اتفاق بیفتد ..

دل به این فریب ساده مبند!

 

برگ ریز.نوشت : پاییز که از راه می رسد ، مثل سرسره ای می ماند که مرا در هر اوجی که باشم ســـــــــــــــــــر می دهد توی خودم ! یک جور حس درماندگی و دل تنگی محض که مشابه اش را توی اتوبوس های مشهد-بیرجند ، آن هم بعد از روز سیزدهم فروردین تجربه کرده ام. حسی که آدم را مجبور می کرد گونه اش را بچسباند به شیشه سرد اتوبوس ،زل بزند به سیاهی هایی که هر لحظه بیش تر تویشان فرو می رود و با چشمانی که برق می زنند به چراغ های کنار جاده چشم بدوزد که توی قطره های اشک هزار تا می شوند و دور خودشان می چرخند .. و با انگشت روی نفس هایش

که ماسیده روی شیشه نقش بزند..

وای باران..شیشه پنجره را باران شست

از دل تنگ من اما..چه کسی نقش تو را خواهد شست..

انگیزه.نوشت : اصــــــــــــــــن یکی از دلایل محکم من واسه این که هنوزم میشه زندگی کرد بستنـــــــــــــــــی شـــــــــاده !!!!!



از هر دری سخنی.....
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 شهریور 1391 توسط N.san | نظرات ()
دست کوتاه من و
رویاهایی که تا آسمان رفتند و
ستاره شدند...


- گاهی وقتا خودتو بیش از حد وقف گره های کوچیکی که تو زندگیت خورده می کنی و برای کوچکترین گره ها ساعتها غصه می خوری.. اما یهو خدا یه گره خیلی بزرگ و سخت ( حتی سخت تر از گره هنزفری که مدت زیادی توی جیبت بوده ) پیش روت می زاره که نه با دست و نه با دندون به این آسونیا باز نمیشه و اگه یه خرده ضعیف باشی جا می زنی و می بری !
این گره ها جدا از باز شدن و نشدن ، یه حسن بزرگ دارن.. ! اینکه وقتی یه بار تجربه شون کردی، قدر زندگیتو بیشتر می دونی و گره های کوچیک رو دیگه به هیچ جات حساب نمی کنی !!!

-تلنگر نوشت : خیلی وقتا نمی دونی داری اشتباه می کنی ، اما گاهی هم پیش میاد که می دونی راهی که داری میری اشتباهه و این ره که تو میروی  .. اما هی خودتو می زنی به نفهمیدن و تو دلت میگی یه کم دیگه ! فقط یه کم دیگه ! و همینطور کم کم و کم کم ، می رسی به جایی که نه راه پس داری نه راه پیش.. فرو میری ؛ تو خودت !

- مسئله بزرگی که باید" عملا " حل کرد :
آیا می توان خوشبخت و تنها بود ؟                 
    آلبر کامو





....
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 تیر 1391 توسط N.san | نظرات ()
این اولین باری است که توی زندگی دلم برای خودم می سوزد. تا حالا بارها خودم را با قساوت تمام آزار داده ام. با قساوت تمام کشته ام، با بمب های کوچک و بزرگی که توی روحم جاسازی کرده ام. بمب هایی که وقتی منفجر شده اند تا مدت ها نمی توانسته ام از جایم تکان بخورم.با عشق های ناممکن و دوست داشتن های شدیدی که از همان اول می دانسته ام راه به جایی نمی برند. تا حالا هزار بار از خودم پرسیده ام که وقتی نمی توانی تا آخر یک عشق بروی چرا عاشق می شوی؟

مصطفی مستور




پ.ن: برام دعا کنید ج آز دوشنبه منفی باشه.....می ترسم..


فنجونای لب پریده..قهوه های نیمه خورده..
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 تیر 1391 توسط N.san | نظرات ()
 یه روز تعطیل از خواب پا میشی ، حوصله هیچ کاری رو نداری ، می ری جلوی آینه ، موهات به هم ریخته اس و زیر چشات سیاهه ، دستت سمت شونه نمی ره.. از قیافه خودت خنده ات می گیره و یکم شکلک درمیاری .
میری تو آشپزخونه و دنبال یه فنجون تمیز بین اون همه ظرف نشسته می گردی تا یه قهوه واسه خودت آماده کنی، نگاهت به جعبه پیتزا و بطری نوشابه ای که خم شده و قطرات آخر نوشابه داخلش داره می ریزه کف آشپزخونه میفته و از خوردن قهوه پشیمون میشی، از تو یخچال پاکت شیرکاکائو رو برمی داری وهمینطور که سر می کشی میری تو هال.
بی توجه به خرده شیشه هاو کاغذ پاره های روی فرش، یا ردیف مورچه هایی که روی دیوار رژه میرن، از تو کشوی فیلم ها یه فیلم کمدی انتخاب می کنی و رو کاناپه جلوی تلویزیون لم میدی تا فیلم نگاه کنی.
وسطای فیلم اونجا که نقطه اوج فیلمه اینقد می خندی که اشک از چشات سرازیر میشه، بعد دیگه نمی تونی جلوی اشکاتو بگیری..خرده شیشه های کنار دیوار تو اشکات برق می زنن، نه شکستن قاب عکسش ، نه پاره کردن عکساش، هیچ کدوم فایده نداشته...چند لحظه ساکت میشی، نه صدای زنگ در میادو نه زنگ گوشی، با صدای بلند می زنی زیر گریه....






ویژه نامه ی تولـــــــــــــــــــــــــــــدم!!!
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 آبان 1390 توسط N.san | نظرات ()
و شبی پاییزی که طلوعش من و من تنفس هوای مانده را انتظار می کشیدم ، پشت پلک های پدرم که از انتظار بر هم افتاده بود ، قرآن ورق خورد و سوره ی نوزدهم باز شد.......
همان دست پشت پرده ، در عالمی آنسوی بیداری مشتی از آب کوثر به مادرم خوراند و صدای گریه ی من........

و مریم مقدس بود هرچند همه ی انگشت ها ، پاکیش را متهم به هرزگی کردند... و من ساکتم و صبور !


پ.ن : چهاردهم آبان ماه سالروز با سعادت تولدم رو به همه ی دوستان عزیز پیشاپیش تبریک می گم !!

پ.ن 2: هر سال به روز تولدم که می رسم نمی دانم یک سال به عمرم اضافه می شود یا کم !



.......................
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 آبان 1390 توسط N.san | نظرات ()
گاهی فکر می کنم کاش می شد رفت سوپری سر کوچه و همه ی عقل و شعور و منطق و درک و فلسفه و کلا هرچه که توی سرم هست را می دادم، به جایش یک بسته سیگار می گرفتم و آنچنان از ته دل پک می زدم تا تک تک سلولهایم توی نیکوتین غلت بزنند و کلی خوش به حالشان شود و همه ی نفس هایم را بی هراس بودن و نبودن دود می کردم !
یا حتی یک بسته آدامس که با بی خیالی هرچه تمام تر بجوم و مزه ی شیرین زندگی بی سر و بی درد سر را زیر دندان مزمزه کنم !
می رفتم سرم را می تکاندم روی میز و به جایش دو تا باتری قلمی می گذاشتم که هروقت احساس کردم خیلی احساس می کنم ،احساس نکنم ..!
این روزها توی سرم خیلی شلوغ شده است! جوری که شبها از سر و صدا خوابم نمی برد..سرم اشباع شده است از تجمع و رشد فکرو خیال های پیله و من هی مجبورم سرم را محکم میان دو دستم فشار دهم تا فکرهایم بیرون نریزد..تازگیها فهمیده ام سرطان دارم...سرطان یعنی رشد بی رویه سلولها و من شک ندارم که سرطان فکری گرفته ام.. مغزم درد می کند ...!


یاد.نوشت : هرچه خاطره و خیال و یادگاری و تو و تو و تو و... بود گذاشتم توی صندوقچه ی قدیمی مادربزرگ گوشه ی اتاق و با یک چمدان تنهایی ،تنها راه افتادم...
حالا اما اینجا،یک چمدان تنهاییست و یک تخت خالی! هرچه می گردم خود را پیدا نمی کنم ، فکر می کنم خودم را توی صندوقچه جا گذاشته ام !!!

دو خط واقعیت.نوشت: وقتی تظاهر به قدرت می کنی همه ی گلوله ها سینه ات را نشانه می گیرد! و هرچه بیشتر پافشاری کنی بیش تر می خواهند از پا بیاندازنت ! و تو مثل کوه سینه سپر می کنی و ابرو بالا می اندازی !
تا نیمه شب که کوه سینه ات ذره ذره خاک شود و بریزد توی چاه تنهایی ات که تا کمر تویش فرو رفته ای تا صدای هق هق ات بالا نیامده ، خفه شود...
گاهی که یک قطره اشک ناخود آگاه و سرزده سر میخورد روی سردی صورتت و لب پایینت شروع می کند به لرزیدن و تو دنبال یک جا (حتی یک شیر آب دستشویی که کله ات را بگیری زیرش و زار بزنی ) برای فرار از نگاههای منتظری، می بینی همه ی آن نگاهها که تا چند لحظه پیش کج کج به تو دوخته شده بود ، جوری که حس می کردی آتش انتقام خون پدرشان توی دلشان شعله می کشد، حالتشان عوض شد و دلشان خنــــــــــــــک !
و همین طور دست است که کشیده می شود روی سرت... و دست تو که کشیده می شود روی رگهایت، که می خارند و غرورت که درد می کند ...!

با عرض شرمندگی.نوشت : سلــــــــــــــــــــــــــــــــام !!! دلم برای همتون تنگیده ! شرمنده یه مدت نبودم و به هیچ کس سر نزدم ، همه آرزویم اما ..چه کنم که بسته پایم !!

تو.نوشت: دیگر وقتش رسیده آن همه تب کردن های بی تو را زیر باران پاشویه کنم ! آن هم باران های پاییزی که می شود تمام بغض های خورده ات را زیرش بالا بیاوری ! ( اما تو باور مکن )




و در این ابر صداییست که همزاد من است...
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 شهریور 1390 توسط N.san | نظرات ()

و آنگاه که شعله ها زبانه کشید
و سر تا سر روحم را فرا گرفت
دریافتم که در پس این خاکستر
نه ققنوس ، که ابلیسی نهفته است
                                                  و من آن قدر ابراهیم نبودم
              و زاده شدم به بهای مردن..!


حال روح کرم زده ام را لقمه لقمه در دهان مارانی که مغزم را می خورند می گذارم..

+همیشه درد آدم را مرد نمی کند..گاهی حتی فراموش می کنی آدمی !

+ این طوری به من نگاه نکن ! آن عینک مسخره ی قضاوتت را کنار بگذار با آن لبها که همه ی تحقیرت را توی نیشخندی گوشه شان جا داده ای که تف کنی توی نگاهم ..احساس سوختن به تماشا نمی شود..آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم..
همه ی زندگیم را اسماعیل کردم با چاقویی که برید...اما دیگر تاب گذر از آتش نداشتم، و دستی نبود...جز یکی.. که با هم، هم داستان شدیم..
و باید با شیطان هم داستان شویم تا در برابر هیچ آدمی سر تسلیم فرود نیاوریم...
چه جهان تاریک است و خدایی نیست
                              و خدایی هست و خدایی ...



+ با پس مانده های روح.نوشت : انتظار که توی چشمانت لانه می کند ، دخیل می بندی پای ضریح پنجره ، همه ی خودت را شمعی می کنی و هزاران درخت نذر جاده ...
 و مردمانت که بی تاب، اسیر یک فصل بارانی ، همه ی نقطه های ته جاده را درو می کنند( نقطه هایی که هرگز پر رنگ نمی شوند ) و تنها معجزه ای که شبی در را می کوبد یک قاصدک است !



+ جووووووووووووووون !راستی امروز بارون اومد ، منو خیالت تر شدیم !
اما هنوزم باید برم یونی..سفری باید رفت..سفری بی همراه..گم شدن تا ته تنهایی محض .. کویر وحشت انتظارم رو می کشه !

+ اینجا ایرانه ! وقتی همه باغ و یارانه و رایانه و هزار تا امکانات دیگه دارن پ سه هزار میلیارد تومن که پولی نیست اینقدر بزرگش کردین !!! نوش جونت ..بخور راحت باش..


شبی می آید ، این تاریک را ماهی نخواهد بود
نوشته شده در تاریخ شنبه 26 شهریور 1390 توسط N.san | نظرات ()
هیچ فایده ای ندارد
نه قانون جذب ، نه راه حل های غیر قابل نقض اروپایی بیرون به درون( من حتی روش آمریکایی درون به بیرون را هم تجربه کرده ام ) و نه حتی لحن قاطع و ژست همه چیز دان دکترم که آدم را توی جهنم هم که باشد به شک می اندازد که نکند اینجا بهشت است، من اما دست اش را خوب خوانده ام و حالم ازش به هم می خورد که یا من را احمق فرض کرده ( فرض کرده) یا خودش آنقدر احمق است ( نیست، ادای احمقها را در می آورد که یعنی خودش هم حرف های احمقانه اش را قبول دارد ) که می گوید من دیوانه نیستم و همه مشکلم این است که در کودکی به اندازه کافی عروسک نداشته ام و هی ازم می خواهد لبخند بزنم و بگذارم انرژی های مثبت که همینطور دورم وول می خورند کارشان را بکنند ! و من همین که می خواهم بگویم خفه شو ، نگاهم به چشمهای مادرم می افتد و خفه می شوم..
دلم برای خودم می سوزد ،
ازین که مجبورم هی جلوی آینه قالب لبخند را روی لبهایم بسازم تا وقتی می آیم بیرون همه بهم حسودیشان شود و این همه خوشبختی ام را چشم بزنند و آرزوی آن را داشته باشند ،هر چه باشد از ترحم بهتر است و اینکه مثل نفهم ها ازت بپرسند خوبی؟ و هنوز جوابت را نشنیده از کنارت رد شوند، خودشان هم می دانند نمی خواهند چیزی از حال ... بدانند و جز خوبم منتظر هیچ پاسخ دیگری نیستند و انگار دارند مسخره ات می کنند با این سوال ! که یعنی به جهنم که داری میمیری ..
دیگر صورتم تاب این نقاب لعنتی را ندارد ، هر چه قدر هم که خودم را به این کوچه و آن کوچه ( حتی کوچه معروف علی چپ) می زنم ، فایده ای ندارد ، این ستاره ی نداشته ام در هفت آسمان با آن طالع نحسش پیشانیم را آنقدر حفظ است که هیچ جوری گم نمی شود .( مثل خیلی چیزهای دیگر که هر چقدر گمشان می کنم مثل کنه بهم چسبیده اند .. غم..تنهایی..خیال تو که حتی از پسرک همسایه کنه تر است ! )
نیمه شب ها که زیر پتو یواشکی نقابم را بر می دارم ، یواشکی خودم می شوم ، چه کیفی می دهد خاطره هایی که روی گونه هایم سر می خورند ، خاطره هایی که به دکترم قول دادم فراموش کنم و زیر نقاب قایمشان کردم تا انرژی های مثبت فرار نکنند ، چه کیفی می دهد بدبخت بودن ، دیوانه بودن ، تنها بودن با رنجی که کسی نمی داند..
تا موقعی که پلک هایم زورشان به نور خورشیدی که به هر زحمتی که شده خودش را از پس پرده ی ضخیم پنجره ی اتاقم- که دیشب یادم رفته بود بعد از درددل با ماه آنرا خوب بکشم-  انداخته روی چشم هایم (می داند ازش بدم می آید بوی گند تعفن همه ی روزهای مرده ام را می دهد ) نرسد.. نور که آمد ، پشت سرش صدا و حرکت هم می آید ، و باز تمرین جلوی آیینه و بازی جلوی یه عده آدمک لعنتی تر از همه ی زندگی لعنتیم که هر روز نقاب عوض می کنند و خوش خیال که کسی نمی شناسدشان ( همه شان مثل همند ، پوچ ! ) و بزرگ ترین دغدغه شان مدل مو و رنگ لاک و بوی گند ادکلنشان است و مدام نگران اینند که مبادا ذره ای از آن همه غروری که به سر تا پایشان آویزان کرده اند زمین بریزد ! و حتی وقتی دارند از خوشحالی میمیرند بلند بلند نخندند که پرستیژشان بهم نخورد( یادشان نمی آید خاله بازی دم در و پا برهنه فوتبال و هفت سنگ بازی کردن توی کوچه هایی که نمی شناسند) و عادت کرده اند با هر دستی که دادند 2برابرش پس بگیرند و از هر دستی که گرفتند جوابش را با تبر بدهند .
عشق این آدمکها از همه بیشتر حالم را بهم می زند و وقتی از عشق می گویند می خواهم عوق بزنم !عشقشان به جای ارزش ، قیمت دارد ( هرکه بامش بیش ،عشقش بیشتر)و مجنون در نظرشان فقط یک احمق بوده است و بس ! که نمی داند دختر برنزه مثل لیلی کم نیست ! و وقتی در جواب دوستت دارم هایشان که پر است از دوست نداشتن ، از دردی که نمی فهمند( که مغزشان پر است از نفهمی و شهوت) حرف بزنی تنها چیزی که به ذهنشان می رسد این است که پریودی عزیزم؟
اصلا توی گوگل هم که سرچ کنی به جای عشق تخت خواب را پیدا می کند و کلا همه ی عشقشان خلاصه می شود توی فاصله ای به اندازه بودن و نبودن یک بکارت ! و از مردی فقط همین را به یدک می کشند..
و من فهمیده ام ( از خیلی قبل فهمیده بودم ) که نبضم تا ابد باید برای هیچ کس بزند ( کسی که نیست ) و تمام سهم من از تو ، یک ضمیر است که همیشه غایب می ماند تا نامه هایم بوی مخاطب به خود نگیرد و هیچ کس نیست که دلم با نگاهش یک جور خوب بشود، تا کف دست هایم وقتی از سرما می لرزد ها کند ، زیر باران چتر بالای سرم نگیرد ، توی برف ها با هم یک بستنی کاکائویی بخوریم و نیمه خالی قلبم به درک !


+ خیلی وقت است که دیگر پلک دلم نمی پرد ، کسی به میهمانی دلم نمی آید

+ به قول یکی "از آدم ملولم و گرگم آرزوست"

+ دلم برای هیچ کس تنگ است

+ یعنی می شود تمرین " ما رایت الا جمیلا " کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟

+ خبابان ها و کوچه های شهر
  پرند از من
  که دنبال تو می گردم
  که نیستی...
  آخر کجا کوچ کرده ای ؟
  کجا تو را دارد ؟
  کجا گام های مرا گم کرده است؟
  کجا شعر های من به گوش تو نمی رسد ؟

+ خسته ام و تنها ، هر چقدر هم کلیشه ای باشه ، اما چکار کنم ؟ خسته ام !

+ آقا من نمی خوام برم دانشگااااااااااااااااااااااااااااااااا ! به جاش بارون می خوام !





دل نوشته های یه دانشجوی نیمه روانی...
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 شهریور 1390 توسط N.san | نظرات ()
به من حق بده لعنتی !
گفته بودم از سنگم

کوه که نیستم ...!

--------------------------
بخشیدمت

خوشحال نشو
به دیگری
!

--------------------------
آب که از سرم گذشت
یک نفس راحت کشیدم !


---------------------------
آن قدر پر از حرفم

خفه می شوم !


---------------------------
وقتی برید

بدجوری سوختم..


---------------------------
می خواست به هر قیمتی شده عشقش را بخرد

خودش را فروخت !


---------------------------
آن همه  تفاهم

فقط یک سوء تفاهم بود !

به همین راحتی؟!



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-  جای همتون خالی ، دیشب از شمال برگشتم . نمی دونم شما هم سه شب متوالی طلوع و غروب خورشید رو کنار دریا تجربه کردید یا نه اما من هیچ وقت شبایی رو که تا صبح به دریا خیره می شدم و غرق در موج رویاها ، رو فراموش نمی کنم ، مدام دل نوشته های دکتر.ش توی دلم رژه می رفتند:
آیا کسی هست که بفهمد در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم ؟
چقدر زنده نبودن خوب است
خوب ،خوب،خوب،خوب،خوب
چه شب خوبی است امشب
همه ی دنیا به خواب رفته است و من
تنها بیدار ماندم
نمی دانم چه کاری دارم . . .

خیال.نوشت: باد خنکی صورتم را به بازی گرفته است ،دستانم ماسه ها را، یاد تو دلم را....این باد بیقراری وقتی که می وزد....
شب از نیمه گذشته است، از دور صدای موزیک شادی می آید و نور چراغهای یک ماشین و چند سایه ی لرزان ..
رقصم گرفته بود..پیرانه سر ، دیوانه وار .. تنها ،تنها ،تنها...رقصیدم ! من می رقصیدم و اشکهایم هم ... دستانم را باز می کنم ، شروع به چرخیدن می کنم، سرم دارد گیج می رود ، نمی فهمم دارم سقوط می کنم یا پرواز ! اما یک چیزی را خوب می فهمم !  بوی یاس می آید ، نه، امکان ندارد! بوی آغوش تو ، اینجا؟؟ می ترسم چشمانم را باز کنم ، اگر  همه اینها خواب باشد ؟  پلکهایم را محکم فشار می دهم و تو را..
همین طور با چشمان بسته شانه ات خیس اشکهایم می شود ، همیشه به خاطر این اشکهای دم مشک دعوایم می کردی..اما حالا .. شانه هایت زیر سرم به سختی می لرزد و تو انگار که می خواهی من نفهمم سرم را به سینه ات می فشاری ،سینه ام پر می شود از بوی یاس.. هنوز صدای موزیک شاد می آید و موج های دریا...
دیگر دلم طاقت ندارد ،  برای چشمانت لک زده است ..چشمانم را به آرامی باز می کنم ، دلم دارد از جا کنده می شود! صدای موزیک قطع می شود ، صدای دریا هم.. و باز اشکهایم که همین طور با قطرات مایع درون سرم به پایین می چکند...........

+ من نه اصول می دونم و نه قواعد..فقط تهوعات ذهنیمو روی کیبورد بالا میارم..اصلا زشتی و زیبایی نوشته هام مهم نیست برام،مهم اینه که نوشته بشن..به قول قیصر ما سرمان نمی شود ، دلمان که می شود !

- هم بی قرار نرفتن خویش و
                                 هم بی تو نماندن
             از این پای بسته خسته ام ...


+  از همتون که میاین سر می زنید ممنونم.. توی کامنتا وقت نمی کنم جواب بدم همینجا از همه تشکر می کنم به خاطر نظرات زیباشون.

-اوووووووووووق..دانشگاه !!

+ دیشب تا صبح بیمارستان بودم .بازم خیالی نیست؟؟ نه ..............


من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد...
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 شهریور 1390 توسط N.san | نظرات ()
صدای باد و باران که می آید ته دلم یک جور خوبی می شود..مثل موقعی که مچ نگاههای دزدکی ات را می گرفتم و تو هول می شدی..مثل اولین بوسه ی داغ عاشقانه ات در هوای سرد..یقه ی پالتو ام را تا زیر چانه ام بالا می کشم ، دستان یخ زده و قرمزم هیچ جوری گرم نمی شود..نه جیب های پالتو ام کمکی می کند و نه بخار قهوه ی داغ روی میز.. دستانم را می گیری( دوباره آن حس خوب دلم را قلقلک می دهد) سرت را نزدیک می آوری ، قلبم تندتر می زند..کف دست هایم هــــا میکنی ، هرم نفست تا گوشهایم بالا می دود، دستانم دارند توی دستهایت ذوب می شوند و من می فهمم سرما بهانه بوده است( دل دستانم برای انگشتانت تنگ شده بود و لبهایت..)  ...

صدای بادو باران که می آید ته دلم یک جور خوبی می شود..مثل من و تو و هوای سردو یک بستنی قیفی کاکائویی
( هردویمان عاشق این طعمیم ) و نگاههای عاقل اندر سفیه و گاه پر از ترحم عابران بیچاره که حال ما را نفهمیده اند ( و هیچ وقت هم نمی فهمند) !  من و تو با همه فرق داریم..

صدای باد و باران که می آید...پالتو ام را جا گذاشته ام و تو را..یک جایی زیر همین خاک باران خورده .. چانه ام می لرزد ، دستهایم را در هم می فشرم و تند تند هــــا می کنم ( به خدا بهانه نمی گیرم ، سردم است)  لبهای لرزان من که دم مسیحایی تو را ندارد ..صورتم داغ می شود ، باز هم معرفت چشم های به گودی نشسته ام...

این روزها خدا سایه ی خیابان های خالی شهر را از سر پاهای من کم نکند.. همینطور راهم را می گیرم و از کنار خانه مان ، پنجره ی همیشه بسته اتاقت ، پیتزا فروشی دو کوچه انورتر  و خیلی جاهای دیگر می گذرم... تا زنگ این گوشی لعنتی بهم بفهماند که خیلی وقت است از خانه زده ام بیرون ..
من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد...................................

+ پس از تو هر که آمد تکرار ناشیانه ی آغوش تو بود..

+ خیابانها را خالی دوست دارم ، حالم از آدمک ها با آن نگاههای کور و دل های خوش و شکم های پر و کله های خالی و دهان های باز و صدای ممتد بوق به هم می خورد !

+ دلم که تنگ می شود خاک را می بویم

+ دل تنگم
   نیامدن باران را بهانه می گیرم ( هنوز هم فکر می کنم باران که می بارد تو در راهی..)
   اما نمی دانم چرا نمی توانم کنار این پیاده رو بنشینم
  و های های گریه کنم  !

+  حالم خوبه؟؟ آره حالم خوبه ! دل خوشیها کم نیست ............!


باشد که رستگار شویم...
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 شهریور 1390 توسط N.san | نظرات ()
با اندکی تاخیر ، تولد همتون مبارک

هرچند برای من و خیلی ها فقط تایم ناهار و شام عوض شده بود !

عید سعید فطر مبارک




به یادگار خطی نوشتم ز دل تنگی...
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 شهریور 1390 توسط N.san | چی می گی؟؟ ()

سلام..........

ساری ی مدت نیستم..اما..!! دوستون که دارم.. بازم برام نامه بنویسید..همه نامه هاتونو می خونم.. نامه های قبلیتونم ب دستم رسید..خوشحال شدم دیدمتون..بای فر اور(الکی)

 

التماس دعا.نوشت:نردبان قلب من شکسته است..میشود برای من دعا کنی؟

یا اگر خدا اجازه می دهد ،جای من کمی خداخدا کنی؟

چون دلم شبیه یک نماز بین راه...

خسته و شکسته است..

می شود برای بیقراری دلم

یک سفارشی به آن کریم با وفا کنی؟؟؟

یونی.نوشت: درگیر کارای یونی ام..دنبال خونه و اینا..! از یاداوری خوابگاه نفسم بند می یاد! دعا کنید یه ویلای رو به دریا ، تو کویر بیرجند پیدا کنم !

دل.نوشت: تو زیر همه چیز زدی

                                               و من فقط زیر گریه...........

 

خل.نوشت:  نگا داره؟؟ قورباغه چن تا پا داره؟؟ در خونتون گدا داره؟؟؟

 



سکوت می کنم..دفترم منتظر اتفاقی می ماند...
نوشته شده در تاریخ جمعه 28 مرداد 1390 توسط N.san | هان؟؟؟ ()
................................................













این مطلب رمزدار است...(رمز= فقط کمی درد مشترک)





ته.نوشت: اگر قرار بود برای خط آخر مشخص کنند ، من یک جایی آن ور آخر خط ، ایستاده ام..

بیا.نوشت: شب است و چشم امیدم شبیه پنجره باز است
                                                                                 خدا کند که بیایی ، دلم شکسته برایت  (آقا جون ، این جمعه هم غروب نشه و تو نیای ! تو رو خدا بیا...باشه ؟؟!میای؟؟آره؟؟ میای...)

درد.نوشت: توی این دنیا که همه چیز وارونه شده ، چرا درد همان درد مانده است؟!؟

دل.نوشت: دلم عجیب بارون می خواد تو این هوای تب آلود ..

حسرت.نوشت:      آن روز اگر
                        دریایی ریخته بودم
                        حالا خشک شده بود
                        آن روز مگر
                        کاسه ی آبی بیشتر ریختم
                        پشت سرت

                        می دانم
                        نخواهی آمد
                        و آب های جهان
                        در گودی جاپایت
                        خشک خواهد شد.......

مست.نوشت: آب شنگولی می خوام..به سلامتی هرچی رفیق با مرام مثه غمه ! از همتون متنفرم...افتاد؟؟

خل.نوشت: حال من دست خودم نیست..هرکی با حال من حال نمی کنه می تونه بره حالشو ببره ! افتخاری خوب منو میفهمه ها...            
                                  با دل شکسته ام ، قصه مگو..
                                  با غم خود
                                                  مرا رها کن
                                  دور از عالم توام ، غم زده در
                                  عالم خود
                                                 مرا رها کن


زندگی چیست..خون دل خوردن          زیر آوار آرزو مردن............

در این شب همیشه بی ماه ، سپید یا سیاه ، چه فرقی می کند؟؟! بابای ..دوستون دارم(الکی)






هنوز نرفتم..گول خوردین!! خدافظ..



وجدانن خدافظ



وب خودمه..نمی خوام برم..حرفیه؟؟



اااا..گول خوردی..کسی اینجا نیست


تو چقد اسکلی به خدا..برو بیرون بینم..بیکاررر     


حال من خوب است...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 مرداد 1390 توسط N.san | نظرات ()
گاه چه سخت و دشوار است سر و کله زدن و گلاویز شدن با حقارت واژه ها...برای بازگو کردن غم هایی ناگفتنی وقتی که هیچ کاری از دست واژه ها هم ساخته نیست تا تسکین دهد اندکی دردهای تسکین ناپذیرت را...
وقتی که دیگر نه دستت کار می کند و نه مغزت..اما مگر جز نوشتن راه دیگری هم هست تا کمی راه نفست باز شود و تو بتوانی عمیق نفس بکشی..طوری که ریه هات پر از اکسیژن شود!!شاید که در گذشته تجربه کرده باشم..! وقتی که سینه ام اینقدر سنگین نبود و گلویم..انگاری که یک جسم سنگین توی گلویم گیر کرده و همانجا جا خوش کرده است و هر کاری هم می کنم یک ذره هم بالا و پایین نمی رود..آن وقت است که به قول یکی دوست دارم تمام زندگیم را بالا بیاورم!
آب دهنم را هم که قورت می دهم طعم بغض می دهد ، آن جسم سنگین توی گلویم را می گویم..روز به روز هم دارد بزرگ تر می شود..مثل یک تومور سرطانی و می دانم آخر هجوم این همه بغض خفه ام می کند..
کاش من هم شاعر بودم ، تا از همبستر شدن با غم و آبستن شدن درد و زایش غصه صحبت می کردم..می شدم مادر هرچی غصه است..
دلم یک دل سیر خنده می خواهد..یک دل سیر گریه..اما آنقدر بغضم را خورده ام که سیر سیرم..........
دارم فکر می کنم چقدر به خودم بدهکارم؛ به اندازه تمام لحظه هایی که لبهایم را به گوشم دوختم تا خندان به نظر برسم..به اندازه تمام خوبم هایی که گفته ام..به اندازه تمام غروری که فقط توی دفتر خاطرات چهارده سالگیم است و بس.. به اندازه تمام تنهایی و سکوت و قرص و آرامشم.......باید از زندگی عذرخواهی کنم.. خب معلوم است که جواب کودک لجباز سیلی است، جواب کودکی که نتوانند گولش بزنند تا آرامش کنند..
دیگر لج نمی کنم..من آرامم..آرام.. دوست دارم فریب زندگی را بخورم..دوست دارم نفهمم.. من دخترخوبی ام..خیلی خوب.......

....: چقدر دختر خوبی بودن سخت است..اصلا چقدر دختر بودن سخت است وقتی باید مرد باشی..وقتی باید اشکهایت را قورت بدهی و هی بگویی سیــــــب

...:کافیست صبح که از خواب برمی خیزم بگویم : به!چه هوای خوبیست! بعد ورزش کنم، درس بخوانم، به مادرم کمک کنم، تلویزیون تماشا کنم و بخوابم و قبل از خواب یادم نرود بگویم: امروز چه روز خوبی بود !

..:مگر می شود به اشکهایت بگویی در چشمانت جمع نشوند؟؟!

.:ماه بیهوده نمی تابد
  می داند
  کسی در تاریکی
  دنبال حرف های نگفته می گردد...

:من دیوونه ام؟؟من که به کسی کار ندارم ، من دیوونه ام؟؟!

:دیشب از خونه زنگ زدم فست فود غذا بیارن، طرف میگه بفرستم واستون؟ گفتم:پ ن پ..آپلود کن،لینکشو رو بده، دانلود میکنم.! ولادت امام حسن مجتبی(ع) مبارک..







(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  
درباره وبلاگ

تنهاییم را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست..گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست


همیشه همین قدم های نخستین رفتن است
که راز اخرین منزل رسیدن را رقم میزند
ســــــــــــــــــــــــــــلام...!
سلام ستاره ی از شب گریخته ی همروز من
عزیز همیشه و هنوز من...ســــــــــلام!
سلام..
همونطور که از اسم وبلاگ معلومه اینجا جاییه برای انسان واحساسات انسانی..
و تاکید من رو واژه ی "انسان" به خاطر رنجیه که ازین دوره ی خالی از انسانیت میکشم.

نشانم عقرب و آبانماهیم..
هرگز عقل و منطق رو به احساس نمی فروشم، اصلا احساساتی نیستم و به قول دوستان خانوم مشاور یا قسی القلب ،سنگدل... خانواده و غرورم نه مهم ترین چیزها ، بلکه تنها چیزهایی اند که برام مهم اند و در این مورد گذشت ندارم. آرومم تا هنگامی که خط قرمز هامو رعایت کنند ، با همه می جوشم و با هیچ کس صمیمی نمی شم. بدبینم یا شاید واقع بین ! و در مورد جنس مخالف به صورت افراطی بی اعتماد ,در حد خدا لجباز و دلسوز و روانی و بی قید و رک ،عاشق جهانگردی ، موسیقی، کتاب ، تنهایی ، خدا، کل کل ، رنگ سفید و سیاه ، سرعت ، هیجان توام با خطر ، شعر ، باز هم کتاب ، شنا ، دوچرخه سواری، آزادی
متنفرم از آدمای لوس و دورو و بی منطق ، دروغ ، شیرینی خامه ای ، آدم بی جنبه ، عسل ، زندگی اجباری ، دانشگاهمون ،سیب زمینی ، عرف ، آدمای نارسیسیمی ، نفهمی، اکثر شیاخین ، دموکراسی وطنی ، عشق و تعهد و وابستگی
خودمم خودمو نشناختم هنوز و گم شدم..
دانشجوی مهندسی صنایع از دانشگاه صنعتی شریف بیرجند !!!
دیدگاه و شعارم: وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی پس خفه شو و بازی کن !
در کل منم یک انسانم..و به قول شاعر:
هیچ اگر سایه پذیرد..ما همان سایه ی هیچیم !

حال و هوام ابری و تو مود حال و هوای شهید چمرانم وقتی که این رو می نوشت :
خدایا تو می دانی که تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است و از لحظه ای که به دنیا آمده ام نام تو را در گوشم خوانده اند و یاد تو را بر قلبم گره زده اند.
هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد تو او را خراب کردی.
خدایا به هر که و به هر چه دل بستم تو دلم را شکستی.
عشق هر کسی را به دل گرفتم تو قرار از من گرفتی .
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم ،
در سایه ی امیدی و به خاطر آرزویی برای دلم امنیتی به وجود آورم ،
تو یکباره همه چیز را بر هم زدی و در طوفانهای وحشت زای حوادث رهایم کردی تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت
آرامشی و امنیتی در دل خود احساس نکنم..
تو این چنین کردی تا به غیر تو محبوبی نگیرم و به جز تو به چیزی یا کسی امید نبندم و جز در سایه ی توکل به تو ، آرامش و امنیت احساس نکنم و خدایا تو را بر همه این نعمت ها شکر می کنم.

پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جستجو
آخرین مطالب
زندگی همین است که نیست..
دل به این فریب ساده مبند...
از هر دری سخنی.....
....
فنجونای لب پریده..قهوه های نیمه خورده..
ویژه نامه ی تولـــــــــــــــــــــــــــــدم!!!
.......................
و در این ابر صداییست که همزاد من است...
شبی می آید ، این تاریک را ماهی نخواهد بود
دل نوشته های یه دانشجوی نیمه روانی...
من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد...
باشد که رستگار شویم...
به یادگار خطی نوشتم ز دل تنگی...
سکوت می کنم..دفترم منتظر اتفاقی می ماند...
حال من خوب است...
آرشیو
مرداد 1392
آبان 1391
شهریور 1391
تیر 1391
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
نویسندگان
N.san
پیوند ها
کرگدن دل نازک
ستاره طلایی
آدمک
ساقی
ندا
آفو
شمیم
ایستگاه...ایمان
تمام احساسم همین است
غریبه
n.san
ابجی سیاه چش سفید
..:♥: زیر بــ ــارانـــ بیا قدم بزنیم :♥:..
رگ خواب...مریم
دل نوشته های sh
بازمانده آخر...علی
دردهای نگفتنی...عارفچه
سکوت ویرانگر
dream of peace
فریاد بی صدا
خسته از خنده های اجباری...محمد
پاییز سبز
(ALONE(SHAKIB
"می خواهم زن باشم"
روزهای دلتنگی...نازیلا
گذشته ها را فراموش کردم...منصور
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست...دنیا
کوچه های دلتنگی(نارنجی)
چکاوک
این هم بگذرد اما گاهی به آسمان نگاه کن..مریم
غمكده عشق...رضا
پله پله تا خدا
برای دل خودم...؟
عشق یعنی پروانه...حامد
دربست جهنم...سعید
پیوندهای روزانه
فتار شرم‌آور غرب با زن
بازخوانی بیست و دو اصل اعتقادی اندیشمند مجاهد دکتر علی شریعتی
دردنامه ای برای شهیدفتاحی که غربتش بی انتهاست ...
Iranian Download
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

دیکشنری آنلاین

دیکشنری آنلاین



ساعت فلش

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو