نوشته شده در تاریخ جمعه 17 تیر 1390 توسط N.san
| نظرات ()
دل خدا گرفته است،مثل دل آسمان من دل خدا برای زمین تنگ شده است مثل دل من برای خدا! خدا همیشه منتظر است ! منتظر چشمان نمناک من،منتظر چشم های غصه دار تو... وسپیده دم که بر دامن خسته ی خاکستری های شب خوابید، غصه ی خدا با گریه های سپید و ابی، باریدو بارید تا در چشمان خفته ی من نشست آمد و آمد تا بغض دل من ترکید... و حالا از آن سپیده ی خاکستری تا این غروب ایینه ی بارانی، دل من وخدا در دلتنگی یک دیگر می بارد و می بارد، آرام..آرام مجله فروغ پ.ن1:آرزوی دراز خدا انسان است.خیال نازک و لطیف و شکننده ی خدا انسان است و انسان نمی داند. د.شریعتی پ.ن2:یکی از دوستام پیام جالبی فرستاده که هرچند تکراریه اما چون قشنگه براتون میزارم؛ هوا گرفته بود و باران میبارید، کودکی اهسته گفت:خدایا گریه نکن،درست میشه! پ.ن3:دیشب خدا را دیدم،آن گوشه میگریست.من نیز گریستم؛ هر دو یک درد داشتیم .. آدم ها...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 آبان 1390 توسط N.san
| نظرات ()
و شبی پاییزی که طلوعش من و من تنفس هوای مانده را انتظار می کشیدم ، پشت پلک های پدرم که از انتظار بر هم افتاده بود ، قرآن ورق خورد و سوره ی نوزدهم باز شد....... همان دست پشت پرده ، در عالمی آنسوی بیداری مشتی از آب کوثر به مادرم خوراند و صدای گریه ی من........ و مریم مقدس بود هرچند همه ی انگشت ها ، پاکیش را متهم به هرزگی کردند... و من ساکتم و صبور ! پ.ن : چهاردهم آبان ماه سالروز با سعادت تولدم رو به همه ی دوستان عزیز پیشاپیش تبریک می گم !! پ.ن 2: هر سال به روز تولدم که می رسم نمی دانم یک سال به عمرم اضافه می شود یا کم !
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 آبان 1390 توسط N.san
| نظرات ()
گاهی فکر می کنم کاش می شد رفت سوپری سر کوچه و همه ی عقل و شعور و منطق و
درک و فلسفه و کلا هرچه که توی سرم هست را می دادم، به جایش یک بسته سیگار
می گرفتم و آنچنان از ته دل پک می زدم تا تک تک سلولهایم توی نیکوتین غلت بزنند و
کلی خوش به حالشان شود و همه ی نفس هایم را بی هراس بودن و نبودن دود می
کردم !
یا حتی یک بسته آدامس که با بی خیالی هرچه تمام تر بجوم و مزه ی شیرین زندگی بی سر و بی درد سر را زیر دندان مزمزه کنم !
می رفتم سرم را می تکاندم روی میز و به جایش دو تا باتری قلمی می گذاشتم که هروقت احساس کردم خیلی احساس می کنم ،احساس نکنم ..!
این روزها توی سرم خیلی شلوغ شده است! جوری که شبها از سر و صدا خوابم نمی
برد..سرم اشباع شده است از تجمع و رشد فکرو خیال های پیله و من هی مجبورم
سرم را محکم میان دو دستم فشار دهم تا فکرهایم بیرون نریزد..تازگیها فهمیده
ام سرطان دارم...سرطان یعنی رشد بی رویه سلولها و من شک ندارم که سرطان
فکری گرفته ام.. مغزم درد می کند ...! یاد.نوشت : هرچه خاطره و
خیال و یادگاری و تو و تو و تو و... بود گذاشتم توی صندوقچه ی قدیمی
مادربزرگ گوشه ی اتاق و با یک چمدان تنهایی ،تنها راه افتادم... حالا
اما اینجا،یک چمدان تنهاییست و یک تخت خالی! هرچه می گردم خود را پیدا نمی
کنم ، فکر می کنم خودم را توی صندوقچه جا گذاشته ام !!! دو خط
واقعیت.نوشت: وقتی تظاهر به قدرت می کنی همه ی گلوله ها سینه ات را نشانه
می گیرد! و هرچه بیشتر پافشاری کنی بیش تر می خواهند از پا بیاندازنت ! و
تو مثل کوه سینه سپر می کنی و ابرو بالا می اندازی ! تا نیمه شب که کوه
سینه ات ذره ذره خاک شود و بریزد توی چاه تنهایی ات که تا کمر تویش فرو
رفته ای تا صدای هق هق ات بالا نیامده ، خفه شود... گاهی که یک قطره اشک
ناخود آگاه و سرزده سر میخورد روی سردی صورتت و لب پایینت شروع می کند به
لرزیدن و تو دنبال یک جا (حتی یک شیر آب دستشویی که کله ات را بگیری زیرش و
زار بزنی ) برای فرار از نگاههای منتظری، می بینی همه ی آن نگاهها که تا
چند لحظه پیش کج کج به تو دوخته شده بود ، جوری که حس می کردی آتش انتقام
خون پدرشان توی دلشان شعله می کشد، حالتشان عوض شد و دلشان
خنــــــــــــــک ! و همین طور دست است که کشیده می شود روی سرت... و دست تو که کشیده می شود روی رگهایت، که می خارند و غرورت که درد می کند ...! با
عرض شرمندگی.نوشت : سلــــــــــــــــــــــــــــــــام !!! دلم برای
همتون تنگیده ! شرمنده یه مدت نبودم و به هیچ کس سر نزدم ، همه آرزویم اما
..چه کنم که بسته پایم !!
تو.نوشت: دیگر وقتش رسیده آن همه تب کردن های بی تو را زیر باران پاشویه
کنم ! آن هم باران های پاییزی که می شود تمام بغض های خورده ات را زیرش
بالا بیاوری ! ( اما تو باور مکن )
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 شهریور 1390 توسط N.san
| نظرات ()
و آنگاه که شعله ها زبانه کشید
و سر تا سر روحم را فرا گرفت
دریافتم که در پس این خاکستر
نه ققنوس ، که ابلیسی نهفته است
و من آن قدر ابراهیم نبودم
و زاده شدم به بهای مردن..!
حال روح کرم زده ام را لقمه لقمه در دهان مارانی که مغزم را می خورند می گذارم..
+همیشه درد آدم را مرد نمی کند..گاهی حتی فراموش می کنی آدمی !
+ این طوری به من نگاه نکن ! آن عینک مسخره ی قضاوتت را کنار بگذار با آن
لبها که همه ی تحقیرت را توی نیشخندی گوشه شان جا داده ای که تف کنی توی
نگاهم ..احساس سوختن به تماشا نمی شود..آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم..
همه ی زندگیم را اسماعیل کردم با چاقویی که برید...اما دیگر تاب گذر از آتش
نداشتم، و دستی نبود...جز یکی.. که با هم، هم داستان شدیم..
و باید با شیطان هم داستان شویم تا در برابر هیچ آدمی سر تسلیم فرود نیاوریم...
چه جهان تاریک است و خدایی نیست
و خدایی هست و خدایی ...
+ با پس مانده های روح.نوشت : انتظار که توی چشمانت لانه می کند ، دخیل می
بندی پای ضریح پنجره ، همه ی خودت را شمعی می کنی و هزاران درخت نذر جاده
...
و مردمانت که بی تاب، اسیر یک فصل بارانی ، همه ی نقطه های ته جاده را درو
می کنند( نقطه هایی که هرگز پر رنگ نمی شوند ) و تنها معجزه ای که شبی در
را می کوبد یک قاصدک است !
+ جووووووووووووووون !راستی امروز بارون اومد ، منو خیالت تر شدیم !
اما هنوزم باید برم یونی..سفری باید رفت..سفری بی همراه..گم شدن تا ته تنهایی محض .. کویر وحشت انتظارم رو می کشه ! + اینجا ایرانه ! وقتی همه باغ و یارانه و رایانه و هزار تا امکانات دیگه دارن پ سه هزار میلیارد تومن که پولی نیست اینقدر بزرگش کردین !!! نوش جونت ..بخور راحت باش..
نوشته شده در تاریخ شنبه 26 شهریور 1390 توسط N.san
| نظرات ()
هیچ فایده ای ندارد
نه قانون جذب ، نه راه حل های غیر قابل نقض اروپایی بیرون به درون( من حتی
روش آمریکایی درون به بیرون را هم تجربه کرده ام ) و نه حتی لحن قاطع و ژست
همه چیز دان دکترم که آدم را توی جهنم هم که باشد به شک می اندازد که نکند
اینجا بهشت است، من اما دست اش را خوب خوانده ام و حالم ازش به هم می خورد
که یا من را احمق فرض کرده ( فرض کرده) یا خودش آنقدر احمق است ( نیست،
ادای احمقها را در می آورد که یعنی خودش هم حرف های احمقانه اش را قبول
دارد ) که می گوید من دیوانه نیستم و همه مشکلم این است که در کودکی به
اندازه کافی عروسک نداشته ام و هی ازم می خواهد لبخند بزنم و بگذارم انرژی
های مثبت که همینطور دورم وول می خورند کارشان را بکنند ! و من همین که می
خواهم بگویم خفه شو ، نگاهم به چشمهای مادرم می افتد و خفه می شوم..
دلم برای خودم می سوزد ،
ازین که مجبورم هی جلوی آینه قالب لبخند را روی لبهایم بسازم تا وقتی می
آیم بیرون همه بهم حسودیشان شود و این همه خوشبختی ام را چشم بزنند و آرزوی
آن را داشته باشند ،هر چه باشد از ترحم بهتر است و اینکه مثل نفهم ها ازت
بپرسند خوبی؟ و هنوز جوابت را نشنیده از کنارت رد شوند، خودشان هم می دانند
نمی خواهند چیزی از حال ... بدانند و جز خوبم منتظر هیچ پاسخ دیگری نیستند
و انگار دارند مسخره ات می کنند با این سوال ! که یعنی به جهنم که داری
میمیری ..
دیگر صورتم تاب این نقاب لعنتی را ندارد ، هر چه قدر هم که خودم را به این
کوچه و آن کوچه ( حتی کوچه معروف علی چپ) می زنم ، فایده ای ندارد ، این
ستاره ی نداشته ام در هفت آسمان با آن طالع نحسش پیشانیم را آنقدر حفظ است
که هیچ جوری گم نمی شود .( مثل خیلی چیزهای دیگر که هر چقدر گمشان می کنم مثل
کنه بهم چسبیده اند .. غم..تنهایی..خیال تو که حتی از پسرک همسایه کنه تر
است ! )
نیمه شب ها که زیر پتو یواشکی نقابم را بر می دارم ، یواشکی خودم می شوم ،
چه کیفی می دهد خاطره هایی که روی گونه هایم سر می خورند ، خاطره هایی که
به دکترم قول دادم فراموش کنم و زیر نقاب قایمشان کردم تا انرژی های مثبت
فرار نکنند ، چه کیفی می دهد بدبخت بودن ، دیوانه بودن ، تنها بودن با رنجی
که کسی نمی داند..
تا موقعی که پلک هایم زورشان به نور خورشیدی که به هر زحمتی که شده خودش را
از پس پرده ی ضخیم پنجره ی اتاقم- که دیشب یادم رفته بود بعد از درددل با
ماه آنرا خوب بکشم- انداخته روی چشم هایم (می داند ازش بدم می آید بوی گند
تعفن همه ی روزهای مرده ام را می دهد ) نرسد.. نور که آمد ، پشت سرش صدا و
حرکت هم می آید ، و باز تمرین جلوی آیینه و بازی جلوی یه عده آدمک لعنتی تر
از همه ی زندگی لعنتیم که هر روز نقاب عوض می کنند و خوش خیال که کسی نمی
شناسدشان ( همه شان مثل همند ، پوچ ! ) و بزرگ ترین دغدغه شان مدل مو و رنگ
لاک و بوی گند ادکلنشان است و مدام نگران اینند که مبادا ذره ای از آن همه
غروری که به سر تا پایشان آویزان کرده اند زمین بریزد ! و حتی وقتی دارند
از خوشحالی میمیرند بلند بلند نخندند که پرستیژشان بهم نخورد( یادشان نمی
آید خاله بازی دم در و پا برهنه فوتبال و هفت سنگ بازی کردن توی کوچه هایی
که نمی شناسند) و عادت کرده اند با هر دستی که دادند 2برابرش پس بگیرند و
از هر دستی که گرفتند جوابش را با تبر بدهند .
عشق این آدمکها از همه بیشتر حالم را بهم می زند و وقتی از عشق می گویند می
خواهم عوق بزنم !عشقشان به جای ارزش ، قیمت دارد ( هرکه بامش بیش ،عشقش
بیشتر)و مجنون در نظرشان فقط یک احمق بوده است و بس ! که نمی داند دختر
برنزه مثل لیلی کم نیست ! و وقتی در جواب دوستت دارم هایشان که پر است از
دوست نداشتن ، از دردی که نمی فهمند( که مغزشان پر است از نفهمی و شهوت)
حرف بزنی تنها چیزی که به ذهنشان می رسد این است که پریودی عزیزم؟
اصلا توی گوگل هم که سرچ کنی به جای عشق تخت خواب را پیدا می کند و کلا همه
ی عشقشان خلاصه می شود توی فاصله ای به اندازه بودن و نبودن یک بکارت ! و
از مردی فقط همین را به یدک می کشند..
و من فهمیده ام ( از خیلی قبل فهمیده بودم ) که نبضم تا ابد باید برای هیچ
کس بزند ( کسی که نیست ) و تمام سهم من از تو ، یک ضمیر است که همیشه غایب
می ماند تا نامه هایم بوی مخاطب به خود نگیرد و هیچ کس نیست که دلم با
نگاهش یک جور خوب بشود، تا کف دست هایم وقتی از سرما می لرزد ها کند ، زیر
باران چتر بالای سرم نگیرد ، توی برف ها با هم یک بستنی کاکائویی بخوریم و
نیمه خالی قلبم به درک !
+ خیلی وقت است که دیگر پلک دلم نمی پرد ، کسی به میهمانی دلم نمی آید
+ به قول یکی " از آدم ملولم و گرگم آرزوست"
+ دلم برای هیچ کس تنگ است
+ یعنی می شود تمرین " ما رایت الا جمیلا " کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟
+ خبابان ها و کوچه های شهر
پرند از من
که دنبال تو می گردم
که نیستی...
آخر کجا کوچ کرده ای ؟
کجا تو را دارد ؟
کجا گام های مرا گم کرده است؟
کجا شعر های من به گوش تو نمی رسد ؟
+ خسته ام و تنها ، هر چقدر هم کلیشه ای باشه ، اما چکار کنم ؟ خسته ام !
+ آقا من نمی خوام برم دانشگااااااااااااااااااااااااااااااااا ! به جاش بارون می خوام !
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 شهریور 1390 توسط N.san
| نظرات ()
به من حق بده لعنتی !
گفته بودم از سنگم
کوه که نیستم ...!
--------------------------
بخشیدمت
خوشحال نشو
به دیگری !
--------------------------
آب که از سرم گذشت
یک نفس راحت کشیدم !
---------------------------
آن قدر پر از حرفم
خفه می شوم !
---------------------------
وقتی برید
بدجوری سوختم..
---------------------------
می خواست به هر قیمتی شده عشقش را بخرد
خودش را فروخت !
---------------------------
آن همه تفاهم
فقط یک سوء تفاهم بود !
به همین راحتی؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- جای همتون خالی ، دیشب از شمال برگشتم . نمی دونم شما هم سه شب متوالی
طلوع و غروب خورشید رو کنار دریا تجربه کردید یا نه اما من هیچ وقت شبایی
رو که تا صبح به دریا خیره می شدم و غرق در موج رویاها ، رو فراموش نمی کنم
، مدام دل نوشته های دکتر.ش توی دلم رژه می رفتند:
آیا کسی هست که بفهمد در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم ؟
چقدر زنده نبودن خوب است
خوب ،خوب،خوب،خوب،خوب
چه شب خوبی است امشب
همه ی دنیا به خواب رفته است و من
تنها بیدار ماندم
نمی دانم چه کاری دارم . . .
خیال.نوشت: باد خنکی صورتم را به بازی گرفته است ،دستانم ماسه ها را، یاد تو دلم را....این باد بیقراری وقتی که می وزد....
شب از نیمه گذشته است، از دور صدای موزیک شادی می آید و نور چراغهای یک ماشین و چند سایه ی لرزان ..
رقصم گرفته بود..پیرانه سر ، دیوانه وار .. تنها ،تنها ،تنها...رقصیدم !
من می رقصیدم و اشکهایم هم ... دستانم را باز می کنم ، شروع به چرخیدن می
کنم، سرم دارد گیج می رود ، نمی فهمم دارم سقوط می کنم یا پرواز ! اما یک چیزی را خوب می فهمم ! بوی یاس می آید ، نه، امکان ندارد! بوی آغوش تو ،
اینجا؟؟ می ترسم چشمانم را باز کنم ، اگر همه اینها خواب باشد ؟ پلکهایم
را محکم فشار می دهم و تو را..
همین طور با چشمان بسته شانه ات خیس
اشکهایم می شود ، همیشه به خاطر این اشکهای دم مشک دعوایم می کردی..اما
حالا .. شانه هایت زیر سرم به سختی می لرزد و تو انگار که می خواهی من
نفهمم سرم را به سینه ات می فشاری ،سینه ام پر می شود از بوی یاس.. هنوز
صدای موزیک شاد می آید و موج های دریا...
دیگر دلم طاقت ندارد ، برای چشمانت لک
زده است ..چشمانم را به آرامی باز می کنم ، دلم دارد از جا کنده می شود!
صدای موزیک قطع می شود ، صدای دریا هم.. و باز اشکهایم که همین طور با
قطرات مایع درون سرم به پایین می چکند...........
+ من نه اصول می دونم و نه قواعد..فقط تهوعات ذهنیمو روی کیبورد بالا
میارم..اصلا زشتی و زیبایی نوشته هام مهم نیست برام،مهم اینه که نوشته
بشن..به قول قیصر ما سرمان نمی شود ، دلمان که می شود !
- هم بی قرار نرفتن خویش و
هم بی تو نماندن
از این پای بسته خسته ام ...
+ از همتون که میاین سر می زنید ممنونم.. توی کامنتا وقت نمی کنم جواب بدم همینجا از همه تشکر می کنم به خاطر نظرات زیباشون.
-اوووووووووووق..دانشگاه !! + دیشب تا صبح بیمارستان بودم .بازم خیالی نیست؟؟ نه ..............
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 شهریور 1390 توسط N.san
| نظرات ()
صدای باد و باران که می آید ته دلم یک جور خوبی می شود..مثل موقعی که مچ
نگاههای دزدکی ات را می گرفتم و تو هول می شدی..مثل اولین بوسه ی داغ
عاشقانه ات در هوای سرد..یقه ی پالتو ام را تا زیر چانه ام بالا می کشم ،
دستان یخ زده و قرمزم هیچ جوری گرم نمی شود..نه جیب های پالتو ام کمکی می
کند و نه بخار قهوه ی داغ روی میز.. دستانم را می گیری( دوباره آن حس خوب
دلم را قلقلک می دهد) سرت را نزدیک می آوری ، قلبم تندتر می زند..کف دست
هایم هــــا میکنی ، هرم نفست تا گوشهایم بالا می دود، دستانم دارند توی
دستهایت ذوب می شوند و من می فهمم سرما بهانه بوده است( دل دستانم برای
انگشتانت تنگ شده بود و لبهایت..) ...
صدای بادو باران که می آید ته دلم یک جور خوبی می شود..مثل من و تو و هوای سردو یک بستنی قیفی کاکائویی (
هردویمان عاشق این طعمیم ) و نگاههای عاقل اندر سفیه و گاه پر از ترحم
عابران بیچاره که حال ما را نفهمیده اند ( و هیچ وقت هم نمی فهمند) ! من و
تو با همه فرق داریم..
صدای باد و باران که می آید...پالتو ام را جا گذاشته ام و تو را..یک
جایی زیر همین خاک باران خورده .. چانه ام می لرزد ، دستهایم را در هم می
فشرم و تند تند هــــا می کنم ( به خدا بهانه نمی گیرم ، سردم است) لبهای
لرزان من که دم مسیحایی تو را ندارد ..صورتم داغ می شود ، باز هم معرفت چشم
های به گودی نشسته ام...
این روزها خدا سایه ی خیابان های خالی شهر را از سر پاهای من کم نکند..
همینطور راهم را می گیرم و از کنار خانه مان ، پنجره ی همیشه بسته اتاقت ،
پیتزا فروشی دو کوچه انورتر و خیلی جاهای دیگر می گذرم... تا زنگ این
گوشی لعنتی بهم بفهماند که خیلی وقت است از خانه زده ام بیرون ..
من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد...................................
+ پس از تو هر که آمد تکرار ناشیانه ی آغوش تو بود..
+ خیابانها را خالی دوست دارم ، حالم از آدمک ها با آن نگاههای کور و دل
های خوش و شکم های پر و کله های خالی و دهان های باز و صدای ممتد بوق به هم می خورد !
+ دلم که تنگ می شود خاک را می بویم
+ دل تنگم
نیامدن باران را بهانه می گیرم ( هنوز هم فکر می کنم باران که می بارد تو در راهی..)
اما نمی دانم چرا نمی توانم کنار این پیاده رو بنشینم
و های های گریه کنم !
+ حالم خوبه؟؟ آره حالم خوبه ! دل خوشیها کم نیست ............!
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 شهریور 1390 توسط N.san
| نظرات ()
با اندکی تاخیر ، تولد همتون مبارک
هرچند برای من و خیلی ها فقط تایم ناهار و شام عوض شده بود ! عید سعید فطر مبارک
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 شهریور 1390 توسط N.san
| چی می گی؟؟ ()
سلام..........
ساری ی مدت نیستم..اما..!! دوستون که دارم.. بازم برام نامه بنویسید..همه نامه هاتونو می خونم.. نامه های قبلیتونم ب دستم رسید..خوشحال شدم دیدمتون..بای فر اور(الکی)
التماس دعا.نوشت:نردبان قلب من شکسته است..میشود برای من دعا کنی؟
یا اگر خدا اجازه می دهد ،جای من کمی خداخدا کنی؟
چون دلم شبیه یک نماز بین راه...
خسته و شکسته است..
می شود برای بیقراری دلم
یک سفارشی به آن کریم با وفا کنی؟؟؟
یونی.نوشت: درگیر کارای یونی ام..دنبال خونه و اینا..! از یاداوری خوابگاه نفسم بند می یاد! دعا کنید یه ویلای رو به دریا ، تو کویر بیرجند پیدا کنم !  
دل.نوشت: تو زیر همه چیز زدی
و من فقط زیر گریه...........
خل.نوشت:   نگا داره؟؟ قورباغه چن تا پا داره؟؟ در خونتون گدا داره؟؟؟
نوشته شده در تاریخ جمعه 28 مرداد 1390 توسط N.san
| هان؟؟؟ ()
................................................
این مطلب رمزدار است...(رمز= فقط کمی درد مشترک)
ته.نوشت: اگر قرار بود برای خط آخر مشخص کنند ، من یک جایی آن ور آخر خط ، ایستاده ام.. بیا.نوشت: شب است و چشم امیدم شبیه پنجره باز است خدا کند که بیایی ، دلم شکسته برایت (آقا جون ، این جمعه هم غروب نشه و تو نیای ! تو رو خدا بیا...باشه ؟؟!میای؟؟آره؟؟ میای...)
درد.نوشت: توی این دنیا که همه چیز وارونه شده ، چرا درد همان درد مانده است؟!؟
دل.نوشت: دلم عجیب بارون می خواد تو این هوای تب آلود ..
حسرت.نوشت: آن روز اگر
دریایی ریخته بودم
حالا خشک شده بود
آن روز مگر
کاسه ی آبی بیشتر ریختم
پشت سرت
می دانم
نخواهی آمد
و آب های جهان
در گودی جاپایت
خشک خواهد شد.......
مست.نوشت: آب شنگولی می خوام..به سلامتی هرچی رفیق با مرام مثه غمه ! از همتون متنفرم...افتاد؟؟
خل.نوشت: حال من دست خودم نیست..هرکی با حال من حال نمی کنه می تونه بره
حالشو ببره ! افتخاری خوب منو میفهمه ها... با دل شکسته ام ،
قصه مگو..
با غم خود
مرا رها کن
دور از عالم توام ، غم زده در
عالم خود
مرا رها کن زندگی چیست..خون دل خوردن زیر آوار آرزو مردن............
در این شب همیشه بی ماه ، سپید یا سیاه ، چه فرقی می کند؟؟! بابای ..دوستون دارم(الکی)
هنوز نرفتم..گول خوردین!!   خدافظ..
وجدانن خدافظ  
وب خودمه..نمی خوام برم..حرفیه؟؟  
اااا..گول خوردی..کسی اینجا نیست
تو چقد اسکلی به خدا..برو بیرون بینم..بیکاررر
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 مرداد 1390 توسط N.san
| نظرات ()
گاه چه سخت و دشوار است سر و کله زدن و گلاویز شدن با حقارت واژه ها...برای
بازگو کردن غم هایی ناگفتنی وقتی که هیچ کاری از دست واژه ها هم ساخته
نیست تا تسکین دهد اندکی دردهای تسکین ناپذیرت را...
وقتی که دیگر نه دستت کار می کند و نه مغزت..اما مگر جز نوشتن راه دیگری هم
هست تا کمی راه نفست باز شود و تو بتوانی عمیق نفس بکشی..طوری که ریه هات
پر از اکسیژن شود!!شاید که در گذشته تجربه کرده باشم..! وقتی که سینه ام
اینقدر سنگین نبود و گلویم..انگاری که یک جسم سنگین توی گلویم گیر کرده و
همانجا جا خوش کرده است و هر کاری هم می کنم یک ذره هم بالا و پایین نمی
رود..آن وقت است که به قول یکی دوست دارم تمام زندگیم را بالا بیاورم!
آب دهنم را هم که قورت می دهم طعم بغض می دهد ، آن جسم سنگین توی گلویم را
می گویم..روز به روز هم دارد بزرگ تر می شود..مثل یک تومور سرطانی و می
دانم آخر هجوم این همه بغض خفه ام می کند..
کاش من هم شاعر بودم ، تا از همبستر شدن با غم و آبستن شدن درد و زایش غصه صحبت می کردم..می شدم مادر هرچی غصه است..
دلم یک دل سیر خنده می خواهد..یک دل سیر گریه..اما آنقدر بغضم را خورده ام که سیر سیرم..........
دارم فکر می کنم چقدر به خودم بدهکارم؛ به اندازه تمام لحظه هایی که لبهایم
را به گوشم دوختم تا خندان به نظر برسم..به اندازه تمام خوبم هایی که گفته
ام..به اندازه تمام غروری که فقط توی دفتر خاطرات چهارده سالگیم است و
بس.. به اندازه تمام تنهایی و سکوت و قرص و آرامشم.......باید از زندگی
عذرخواهی کنم.. خب معلوم است که جواب کودک لجباز سیلی است، جواب کودکی که
نتوانند گولش بزنند تا آرامش کنند..
دیگر لج نمی کنم..من آرامم..آرام.. دوست دارم فریب زندگی را بخورم..دوست دارم نفهمم.. من دخترخوبی ام..خیلی خوب.......
....: چقدر دختر خوبی بودن سخت است..اصلا چقدر دختر بودن سخت است وقتی باید
مرد باشی..وقتی باید اشکهایت را قورت بدهی و هی بگویی سیــــــب
...:کافیست صبح که از خواب برمی خیزم بگویم : به!چه هوای خوبیست! بعد ورزش
کنم، درس بخوانم، به مادرم کمک کنم، تلویزیون تماشا کنم و بخوابم و قبل از
خواب یادم نرود بگویم: امروز چه روز خوبی بود !
..:مگر می شود به اشکهایت بگویی در چشمانت جمع نشوند؟؟!
.:ماه بیهوده نمی تابد
می داند
کسی در تاریکی
دنبال حرف های نگفته می گردد...
:من دیوونه ام؟؟من که به کسی کار ندارم ، من دیوونه ام؟؟! :دیشب از خونه زنگ زدم فست فود غذا بیارن، طرف میگه بفرستم واستون؟ گفتم:پ ن پ..آپلود کن،لینکشو رو بده، دانلود میکنم.! ولادت امام حسن مجتبی(ع) مبارک..
نوشته شده در تاریخ جمعه 21 مرداد 1390 توسط N.san
| کلیک ()
خدا رو شکر که دیگه مجبور نیستیم با شروع مهر یه انشای
تکراری بنویسیم با موضوع " تابستان خود را چگونه گذراندید؟" اون وقت من چی
می نوشتم؟؟؟
هیچی..با خوردن و خوابیدن و نفس کشیدن..! تازه زحمت نفس کشیدن اگه روی دوش
من بود همونم بعید می دونم می کشیدم!!خودش می ره و می یاد! با اومدن ماه
رمضون همون یکی دوباری که برای سرکشی به آشپزخونه و یخچال پامو از در اتاق
بیرون می ذاشتم هم قطع شده..البته فک نکنین که من عمرمو هدر میدما..نه
..اصلا..با یه کلیک* کتاب می
خونم..با یه کلیک قران و دعا..با یه کلیک از دانشگاه و اطلاعیه های جدیدش
خبر می گیرم و با یه کلیک با دوستام می گپم و با یه کلیک...!شرمنده اما
کلیک های دیگه خصوصیه!خلاصه که این کلیک چه کارها که نمی کنه !! حیف که
هنوز امکاناتش کامل نیست و با یه کلیک نمیشه غذا و مسواک و دست شویی و ...
اینان که وقت آدمو می گیرن و کالری هایی که با زحمت و گذشت زمان با ذره ذره
ی وجودم جمع کردم، می سوزونن! عجب زندگی باحالیه این زندگی کلیکی!!!*: به اطلاع کلیه دوستان برسانم منظور از یه کلیک ، دابل کلیکه ..!
چرا.نوشت: خواستم اول یه پست غمگین بذارم..گفتم دیگه خیلی کلیشه ای میشم!!
همچین یهو یه صحنه ی دیگه از زندگیم رو به تصویر کشیدم..ساری! به قلم!
حالا بیندیش چقدر شادم! به اندازه ی تمام آنهایی که به لبهای پرخنده ام نیاز دارند........
روز.نوشت: جاتون خالی..دیشب رفتیم یه سد اطراف مشهد تا 1 نیمه شب با این
قایقا که شکل قو هست، قایق سواری..آخرشم انداختنم تو آب بعد پهنم کردن رو
صخره ها که خشک شم!!هوا عالی..شهر هم با یه عالمه چراغ روشن ازون بالا دیدن
داشت..الانم می خوایم بریم بهشت.........نگین اینکه شب.نوشت بود!! 1 نیمه
شب دیشب..یعنی امروز!!! 
دل.نوشت: تنهایی های دلچسب...!
حرفهای منطقی...!
رازهای مگو.......
ردپای داریوش همیشه غمگین
تو می دانی سهم من از این قمار
برد است یا باخت؟؟!!
چی.نوشت: سوالی که الان هرکی تا اینجا اومده از خودش می پرسه! این چی نوشت!!  زیاد خودتو درگیر نکن خودمم نفهمیدم چی نوشتم!!
خل.نوشت: هر کی الان داره اینو می خونه عاشق منه!!!   ته.نوشت:دوباره به لطف فشار و هجوم یه سری توهمات و افکار چرند گرایانه که از یه ذهن بی چراغ و خاموش و شاید بهتر که بگم خسته، تراوش کرده یه صفحه ی سفید دیگه هم،رو سیاه شد...نوشتن شاید تنها رد من باشد بر زمین.. "نوشتن تنها برای فراموش کردن است..نه به یاد آوردن"....توماس.ولف
برو دیگه!
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 مرداد 1390 توسط N.san
| نظرات ()
یه ساعته نشستم پشت کامپیوتر ، زل زدم به صفحه مانیتور..ارسال مطلب جدید.. نمی دونم چی می خوام بنویسم ، یعنی می دونم اما همش جزو حرفهاییست برای نگفتن..فقط واقعا احساس می کنم که باید بنویسم.. کاش یکی بدون اینکه حرفی بزنم منو می خوند..می شنید..می دید..می فهمید.. خسته ام از تکرارها و ازین تکرار تکرار ها..نمی دونم به کجا چنگ بزنم تا ازین رها بودن رها شم..ازین بی هویت بودن ..ازین جنس هیچکی نبودن.. به گذشته ی از دست رفته ام یا حالی که روی دستم مونده یا آینده ای که هیچ انگیزه ای واسه به دست آوردنش ندارم..... این روزا شدم دیـــــــــــــــــــــــــــــوار ! یکی بهم تکیه کرده، یکی روم یادگاری می نویسه ، یکی دوس داره با خراب کردن من راهشو باز کنه..یکیم دورم می زنه ! اما من به هیچ کس و هیچ چیز، هیچ حسی ندارم..نه علاقه، نه نفرت ، نه کینه ، نه عشق..! تهی ام..پوچ ! به قول شریعتی من از هیچ کس ناراحت نمی شوم زیرا که دل ها..اندیشه ها و آدم ها همگی بازیچه ی دست تقدیرند...تازگیا ذهنم پر سواله که از هر کی می پرسم بهم میگه کافر شدی دختر؟؟! بعدم پشت دستشو گاز می گیره و میگه بر شیطون لعنت بفرست! لعنت به تنهایی و سکوت و تظاهر و خوشبختی و گل گاو زبون! توی یکی از کتابای مستور جمله ای بود که انگاربرای این نوشته بود که من بخونم..مخاطبش من بودم، وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی ، پس خفه شو و بازی کن! چشــــــــــــــــــــــم..خفه میشم! کوچه ها را بلد شدم خیابان ها را بلد شدم ماشین ها را، مغازه ها را، رنگ های چراغ قرمز را جدول ضرب را، حتی.. دیگر در هیچ مدرسه ای گم نمی شوم ولی هنوز گاهی میان آدم ها گم می شوم... آدم ها را بلد نیستم...!  غم.نوشت:وقتی پایی برای رفتن نداری یه عصا لازم داری ، اما وقتی خودت عصایی تازه اول بدبختیه.. دل.نوشت:دلم که تنگ میشود خاک را می بویم.. ترس.نوشت: می ترسیدم..از همان روزی که کفش های تق تقی ام دیگر حس بزرگ شدن را برایم تداعی نمی کرد.. روز.نوشت: چه عجب ! امروز هوا بهتره ! هوای این روزای مشهد که دیگه داشت غیر قابل تحمل میشد! گرم..گرم تر از اشک های من و آغوش تو...داغ مثل آتیشی که تو سینه ام شعله می کشه..شعر گفتم!!! خل.نوشت: کلا کی فهمید تو این پست چی گفتم!؟  الکی.نوشت: کجا میای؟؟ تموم شد دیگه! پ دلت خوشه ها!!
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 مرداد 1390 توسط N.san
| نظرات ()
جهان
پیرتر از آن است
که بگویم دوستت می دارم،
من این راز را به گور خواهم برد.
مهم نیست!
صبح ها گریه می کند کودک همسایه
به جای خودش،
ظهرها گریه می کند کودک همسایه
به جای من،
و شب ها
همچنان گریه می کند کودک همسایه
به جای همه.
حق با اوست
همه ی ما بی جهت به جهان آمده ایم.
جهان
پیرتر از آن است
که این همه حرف،
که این همه حدیث!
سید علی صالحی
جهان به اندازه ای که مرا برای همیشه پر کند، ندارد...د.شریعتی.
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 مرداد 1390 توسط N.san
| نظرات ()
نمیدونم با شنیدن ماه رمضون یاد چی می افتین و یادآور چه
چیزهایی براتونه ، من بچه تر که بودم با شنیدن اسم این ماه یاد زولبیا
بامیه می افتادم ، یاد حلیم و شله زرد که با دارچین روش تزیین میشد ، یاد
آش رشته که به سفره چه صفایی میداد، یاد روزه های کله گنجشکی، دم اذون مغرب
وقتی که سفره ی افطار پهن میشد میرفتم به همه ی غذاها ناخونک میزدم اما
هیچ کدوم از اونها به خوشمزگی شنیدن صدای ربنای شجریان نمیرسید ، اون هم
وقت افطار..
اون موقع یعنی وقتی که کمی بچه تر بودم معنای آواز و دعایی که شجریان می
خوند رو نمی دونستم اما حالا که میدونم مزه اش چندین برابر شده ،« ربنا اغفرلنا ذنوبنا » یعنی پروردگارا ، گناهان مرا ببخش و بیامرز..
خدایا ! حالا که به من این فرصتو دادی تا یک بار دیگه مهمونت باشم ، کمکم
کن ! تا این ماه عزیز که تموم شد شرمندت نشم ، هر چند که الانم هم
شرمندتم..
خدایا ! ازت خجالت می کشم ، هر سال تو این ماه گفتم" الهی العفو..الهی
العفو " و کلی توبه ، اما همین که ماه رمضون تموم شد..روزی از نو روزی از
نو..
خدایا ! نذار آبروم پیشت بره................
یک جمله مرا تکان داد، یک جمله ی گهربار امام علی(ع) که
فرمودند: «در شگفتم از کسانیکه وقتی چیزی را گم میکنند ، مدت ها بدون اینکه
نا امید شوند، برای یافتنش همه جا را می گردند ، اما سالهاست که خود را گم
کرده اند و از هیج کجا سراغش را نمی گیرند..»شاید گم كردن را هم فراموش
كرده اند، درست مثل من، حقیقتاً كلام مولا،
جانم را آتش زد و مصمم شدم كه در این ماه مبارك بزرگ، ماه بارش و رویش،
خودم را پیدا كنم، فاتح سرزمین خودم باشم و كاشف این من بی جا! در همین
اندیشه بودم كه ناگاه فهمیدم پیدا كردن «خود» یافتن «من» كار دشواری است،
زیرا او در یك جنگل بی انتها گرفتار جانورانی ست كه خود ساخته ام، عمیق تر
شدم، دیدم ما آدم ها، چه قدر شگفت و پیچیده ایم، علی رغم ظاهر متین و موجه و
مقرر، درون ما یك جنگل كامل است، یك باغ وحش تمام عیار، معلوم نیست این
همه حیوان را كجا پنهان كرده ایم؟! وقتی می غریم، فریاد می زنیم، مرز انصاف
را زیر پا می گذاریم به این و آن حمله می كنیم. یك شیر درنده می شویم؛
وقتی شتر كینه توز بی گذشتی را در خود راهوار می كنیم،
وقتی روباه مكر و فریب را پروار می كنیم، وقتی مثل مرغابی گرفتار وسواس و
تكرار می شویم، وقتی نیش طعنه ها و كنایه ها را مثل مار روانه آبروی این و
آن می كنیم، وقتی مثل مگس همه خوبی ها و سلامتی دیگران را رها می كنیم و
بالای سرزخم های كوچك اشتباه می نشینیم، وقتی مثل خوك ها حلال و حرام را
مخلوط می كنیم، وقتی مثل كلاغ راز مردم را بین گوش ها توزیع می كنیم، وقتی
مثل كبك سرمان را زیر قبه غفلت می كنیم، وقتی مثل گرگ بی رحم می شویم، وقتی
مثل... دیدم باید برای پیدا كردن «خود» یكی یكی این جانوران خود ساخته، را
از این سرزمین وجود، كه باید محل پاكی ها باشد، بیرون كنیم. باید در این
سرزمین مهر و عطوفت، انصاف و عدالت، نرمی و خوشرویی صبر و بردباری و در یك
كلام پرچم زیبای یاد خدا به اهتزاز درآید. آن وقت می توانم خوشحال باشم كه
پس از سال ها «خود» را پیدا كرده ام، برای این آرزو به این ماه رحمت
امیدوارم...
پ.ن1: امروز 3 نفر از کسانیکه به نوعی باهاشون قهر بودم
باهام تماس گرفتند .خیلی تعجب کردم اول به این خاطر که هر سه امروز تماس
گرفتند و دوم اینکه غرورشونو نادیده گرفتن ، خب معلومه خیلی خوشحال شدم و
احساس غرور و پیروزی کردم ! اما یکم که گذشت تازه فهمیدم اونی که باخته منم
! همه دارن برای شروع ماه رمضون خودشونو آماده میکنند تا آخر ماه رمضون
پاک و خالص بشن ، اونا هم با پیش قدم شدن در آشتی اولین گام رو برای زدودن
گناهان و نزدیک تر شدن به خدا برداشتن و نشون دادن که حسابی عزمشونو جزم
کردن، اما من.................!
پ.ن2: ماه رمضون بدون بابا، اون صفای قبلی رو نداره .. تو این ماه واسه اونایی که دیگه پیشمون نیستند هم دعا کنید .
نوشته شده در تاریخ شنبه 8 مرداد 1390 توسط N.san
| نظرات ()
باد بوی نامهای کسان من می دهد یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری ؟! نه ، نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد از نو برایت می نویسم حال همه ی ما خوب است اما تو باور مکن...

- تمام لحظه های تکرار را حاضرم با چند ثانیه باران عوض کنم..سه نیمه شب..باران بیاید و بکوبد به سقف تنهایی ات و بی خوابی ات و تو فکر خواب باشی...فقط عجیب قطره ها ضرب " نیست نیست " داشتند اینبار... - سنگ ها را می شنوم ؛ ابدیت غم - کنار قبر انتظار چه بیهوده است - امروز بهشت رضا بودم ، همین که آدم پاشو اونجا می ذاره انگار دستشو از دنیا می کشه...اما از موقعی که برگشتم این بغض لعنتی ولم نمی کنه.. - نمی دانی گریستن برای کسی که حدقه چشمش جز دو حفره ی عمیق و بزرگ پر از خاک نیست ، چه رنج آور است. - تو رفته ای و من افتاده ام.......تو از دست و من از پا........ - فردا حتما باید صفحه مانیتورو تمیز کنم.. تار تاره........
|